تبليغاتX
هستی - نیستی


هستی - نیستی

فلسفی و ...

تموم لحظه هارو میگذرونیم،نمیدونم،به امید رسیدن به لحظه ای بهتر یا

 فرار از لحظه ای که توشیم.!

چه فرق میکنه! به هر حال یه لحظه رو از دست میدیم واسه لحظه ای

 دیگه، که نمیدونیم چجوری میخوایم ازون فرار کنیم!

آیا واقعا میشه که یه آدم وقتی از هر لحظه ی زندگیش ازش پرسیدی

 ،بگه که از همشون راضی بوده!

 

 

این هم شورت شب یلدا

قدر همه لحظه ها رو بدونیم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390| ساعت 5:5 بعد از ظهر| توسط جواد| |

باران که می بارد تو را با خود می آورد

و سکوت نامه های مرا خیس میکند.

بوی نمشان ،خلوت دل را فریاد میکند.

لحظه های سوخته پنهان در دل کاغذ ها ،جانی تازه گرفته ،باز شعله میکشند.

رد گریه های بی بهانه

رد جمله های تمام و ناتمام

رد واژه های پریشان و افسار گریخته

رد تنهایی دل

....

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390| ساعت 11:43 قبل از ظهر| توسط جواد| |

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

 

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

 

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.


::ادامه مطلب::
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390| ساعت 11:40 قبل از ظهر| توسط جواد| |

تمام آنچه از آنِ من است را به تو تقدیم می کنم ... روزی هزاران بار ...
تمام آنچه از آنِ من است قلبیست که از همیشه قوی تر و سرخ تر می تپد و تند تر !
تمام آنچه ازآن من است روحی است که از عشق در جسمم نمی گنجد ...
روحم می درخشد ... دلش پرواز می خواهد ،
روحم روی ابر ها می خوابد کنار روح تو ...
تمام آنچه از آنِ من است تو هستی ... تمامِ آرامش من
هر روز بودنت در خیالم بر من مبارک ،
که من خوشبخت ترینم و تو را اگر داشتم میدانم در دنیا هم نمیگنجید
حجم عظیم شادیم از وجود و حضور تو نازنین من ...
و این به معنای حقیقی ، یکی بودن است اما بی تو و خلاء حضورت نازنین من...
عاشقانه و بی وقفه دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390| ساعت 4:46 بعد از ظهر| توسط جواد| |

امشب باز آسمان دلم بارانیست

میشناسم بغضم را

امشب باز کنج دلم تو خالیست!

 

با پنجره ها گفتم سخن از تنهایی

با هر نفسم، با هر آهی

میگرفت هر خاطره ام

 روی زلال شیشه، راهی!

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390| ساعت 11:32 قبل از ظهر| توسط جواد| |

مرا به آینه ها ببر

به خلوت دل های بی ریا

به پاکی آدم بی حوا!

 

 دلم گرفته در این غروب تنگ

فروغی نمانده

برهانم از افسانه های نام و ننگ

 

مرا به خلوت سهراب ببر

به روزهای پرتقالی او!

که میبرم سبدی از سکوت

برای چینی نازک تنهایی او

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390| ساعت 8:24 قبل از ظهر| توسط جواد| |

ساحلی بود صبور

من بروی سنگی،موج دلتنگی خود را به تماشا بردم.

آب،آرامش بیرنگی داشت

با من از طایفه ی آینه ها صحبت کرد و تمامیت آشوب مرا

در زلال نفس خود می شست.

و سکوتی سرشار

روح مرطوب مرا مثل صدف در دلش پنهان میکرد.


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390| ساعت 12:27 بعد از ظهر| توسط جواد| |

پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.

پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است

 

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..

 

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت.

 اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم

 

دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما ؟

 

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است

 

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد

 

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت.

 او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده

 

يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.

 

 برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390| ساعت 10:20 قبل از ظهر| توسط جواد| |

من با تبرم میشکنم هرچه بت اینجاست

اقرار تو کافیست که باشی بت میدان

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390| ساعت 12:26 بعد از ظهر| توسط جواد| |

امروز یهویی یاد پارسال ،یه همچین روزهایی افتادم.

درست از لحظه ای که یادش افتادم دلم عجیب گرفت.پارسال همین روزها بود که برای بار اول در دوران آموزشی اومده بودم مرخصی اون هم واسه سه روز.

بماند که تا اومدن به این مرخصی چی کشیدم.تمام اون ثانیه های لعنتی رو به امید ....طی کردم.وقتی اومدم اولین کاری که کردم این بود که به سراغ گوشیم رفتم و روشنش کردم و یه پیام دادم.هر لحظه از اون لحظاتی که منتظر جواب اون پیامک بودم، هزارن ترس و خوشحالی در آن واحد از ذهنم عبور میکرد.البته با تمام چیز هایی که قبلا دیده بودم و مخصوصا چند روز اول سربازی،انتظار اون چیزی که خوشحالم کنه بسیار بعید بود!

جواب پیامک یه جواب عادی مثل تمام جواب ها بود.حتی نه سریع!

سه روز مرخصی چیزی جز دق خوردن نبود.با تمام امید هایی که داشتم  دلم میخواست برگردم پادگان.پادگانی که همه روزها ش انتظار یک تلفن رو کشیدم.! پادگانی که وقتی میگفتن تلفن داری فقط به امید اینکه ...میرفتم جواب میدادم.پادگانی که شب هاش بی اختیار و با اختیار گریه کردم!

کشتن خاطرات خیلی سخته

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390| ساعت 3:52 بعد از ظهر| توسط جواد| |

نگاهم را روی دفتر نقطه چین کردم.

طرحی از چهره ی دوست پیدا بود.

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390| ساعت 10:25 قبل از ظهر| توسط جواد| |

برای همه ما توی زندگیمون پیش اومده که به دیگران،به نظراتشون،به اعتقاداتشون،به احساساتشون به ...اهمیت بدیم.

یه وقت هایی هم پیش اومده که کارهایی رو بخاطرشون!!! انجام میدیم که بنفع خودمون نیست.شاید این درست نیست که فکر کردیم بنفع خودمون نیست!

میدونم که همه در یک نظر کلی میگن که: این اهمیت دادن ها از هر فرد به فرد دیگه ای خیلی با هم تفاوت داره .این درسته و اصلا هم شکی توش نیست.ولی منظور من اینه:

1-این کارها بخاطر خود ماست یا بخاطر اونهایی که دوستشون داریم؟

2- تا کجا باید بخاطر اونها! یا بخاطر خودمون! فکر خودمونو درگیر کنیم و تلاش کنیم که راهی مناسب پیدا کنیم؟!

3-آیا اونها هم به این موضوع متقابلا اهمیت میدن؟

4-آیا داشتن همین انتظار که اونا اهمیت بدن یا نه،درسته؟
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390| ساعت 9:12 قبل از ظهر| توسط جواد| |

عشق شادی ست، عشق آزادی ست

عشق آغاز آدمی‌زادی ست

عشق آتش به سینه داشتن است

دم همت بر او گماشتن است

عشق شوری زخود فزاینده ست

زایش کهکشان زاینده ست

تپش نبض باغ در دانه ست

در شب پیله رقص پروانه ست

جنبشی در نهفت پرده‌ی جان

در بن جان زندگی پنهان

زندگی چیست؟ عشق ورزیدن

زندگی را به عشق بخشیدن

زنده است آن که عشق می‌ورزد

دل و جانش به عشق می‌ارزد

آدمی زاده را چراغی گیر

روشنایی پرست شعله پذیر

خویشتن سوزی انجمن فروز

شب نشینی هم آشیانه‌ی روز

آتش این چراغ سحر آمیز

عشقِ آتش نشینِ آتش خیز. . .

ابتهاج


::ادامه مطلب::
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390| ساعت 9:47 قبل از ظهر| توسط جواد| |

سلام به همه

من و دو تا از دوستام توی یه وبلاک که آدرسش در قسمت پیوند های روزانه به اسم امیر ثبت شده مطلب مینویسیم تونستین به اونجا هم سری بزنین

ممنون

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390| ساعت 12:9 بعد از ظهر| توسط جواد||

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»

ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»

كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم ، مي توانم دعا كنم؟»

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390| ساعت 4:22 بعد از ظهر| توسط جواد| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ